تبليغاتX
بی سایه








بی سایه

 

  

امروز مطلب جدیدی شنیدم که خیلی جالب بود :

گوینده ی رادیو گفت : همه در قبال مغز  و روحمون  باید مثل دروازه بان باشیم تا نگذاریم هر فکر غلط  و منفی وارد فکرمون شه و روحمون رو داغون کنه !

راست می گفت ، در واقع چیزی رو می گفت که من بعد از ۵ سال تجربه بهش رسیده بودم...

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط بی سایه|



 

بگذارید آرام شوم!

بگذارید در میان دوزخ زندگی غرق شوم !

دوزخی که برای همه بهشت است و برای من ...!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط بی سایه|



 

 بگذارید به دردهای کوچک عادت کنم!

 

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط بی سایه|



 

کو خدای من ؟

کو؟

پس کی می خواد بگه که وجود داره

کی می خواد بگه که هست و حق بنده هاش رو نمی زاره ضایع بشه!

کی می خواد خودش و بودنش و نشون بده!

هستی خدا؟

کجایی ؟

چرا من نمی تونم همیشه وقتی بهت احتیاج دارم ببینمت

چرا نمی تونم  دفاعت رو ببینم

چرا نمی تونم سرت داد بزنم؟

چرا نمی تونم صداتو بشنوم؟

چرا ؟

چرا؟

چرا خدا ؟

آخه چرا خدا ؟

اگه می خوای باور کنم که هستی ، این زندگی لعنتیم رو تمومش کن

می فهمی تمومش کن !

من لعنتی رو از دست این دنیای لعنتی نجات بده !

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط بی سایه|



 

 

آدما کی هستن ؟

چی هستن ؟

انسانند یا حیوان ؟

خدایا از تنهایی خودم و خودت دلم  به درد میاد

خدایا با شکستن دلت و شکستن دلم ، دلم درد می گیره

چقدر من و تو تنهاییم

چقدر من و تو دل شکسته ایم

خدایا نگو که روزی رو که دلم به درد اومد رو فراموش کردی

نگو که من شکستم و تمام شد !

نگو که اونی که باید زود تاوان گناهاشو بده فقط منم

نگو نگو تا ازت نشکنم خدایا !

 

 

 

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط بی سایه|



 

قربون حوصله ی خدا برم

نمی دونم چه جور تحمل می کنه این .............

امروز اینقدر از بی شرمی عده ای ناراحت شدم که گفتم خدا جوابش رو ندی ، خدای من نیستی !

 

 

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط بی سایه|



 

 

 

 

 بنده تدبیر هم کند ، محتاج تقدیر خداست !

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط بی سایه|



 

 

 

نمی دانم  یادت در کدامین لحظه ی زندگیم حک شده  

 رفتی و به آتش کشیدیم !

باورم نیست ، با اینکه رفته ای ، هنوز در رویاهای شبانه ام هستی

 باز آتش می زنی به جانم و من خاکستر می شوم !

لعنت به جهنمی که تو برایم ساخته ای !

لعنت به تویی که سایه ی تلخ غصه ای !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط بی سایه|



 

 

 

چقدر سخت است انسان بودن و انسان زیستن

پس زجر می کشد کسی که انسان است !

 

*************

 

شاید یه روزی این وبلاگ رو باز کنی و حرفهای دلم رو بخونی

بخون و بدون که :

منتظر روزی هستم   ببینم که داغی بر دلت گذاشته شده که روزگاری بر دلم  تو گذاشتی !

بی صدا من و کشتی ، کسی نبود که انتقام روح و دل کشته شده من رو ازت بگیره !

اون روز که من و رو له کردی ، خودم رو تنها دیدم تنهابودم که کسی نتونست مقابلت بایسته و از من دفاع کنه ، شاهد از بین رفتن روحم بودم ، تنها کاری که تونستم بکنم داد زدم و گفتم خدا : انتقام دل من رو تو باید بگیری ، تو باید خدا!

گفتم خدا تو باید همه کسم باشی و  انتقام دل من و از اون بگیری !

آره منتظرم!  منتظر اون روزی ام که  مثل من اون دردها رو تو هم حس کنی !

شده تا قیامت منتظر باشم منتظر می مونم!

هیچ وقت نمی بخشمت!

هیچ وقت !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط بی سایه|



 

 

چرا خدا اینجوری شد !

 

.

.

.

.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط بی سایه|




مطالب پيشين
» دروازه بان !
» بگذارید!
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : ParsSkin.Com